چیزی ,دوست ,تمام ,ایده ,زیاد ,نبود
خنده داره باسه من که بخوام در این باره چیزی بنویسم ..
اما به این خاطر که نوشته زیاد خوندم و زیاد حال خراب دیدم می خوام پر رو باشم و بنویسم .
برای من عشق حکایت جدایی از شهوت(نه کاملا جدا) دارد ... به دلایلی که می گویم : 
نبودن بیشتر از بودن اهمیت دار می شود ... بنیان هستی شناسانه دارد به این معنی که چیزی هست که ماده(به معنای جسم) بودنش دیده نمی شود .. به واقع چیزی دیده می شود که حتی گاهی نیییست ...
تمام صدا های جهان یکی میشود ...
هر لحظه ُ لحظه ی اوست ..
اویی که گاهی جتی نیست .
کافی نیست ..؟
اقلاطون کل فلسفش بر اساس یه چیزیه که اسمش رو میزاره ایده ..
این که ایده یعنی تمام بطن کار های ما در دنیا ی واقع ... نه آنچه ما میبینبم ...
و میاد میگه که تمام زندگی اینه که تقرب پیدا کنی به ایده ... به بطن خوب بودن ...
خود خوب بودن 
....
عشق رو اولین تجربه ی ایده می دونه ..
.
.
آخ .. میدونی اگه بخوام توضیح بدم یه دنیا حرقه که فقط یادت بیارم ها ... وگرنه کسی که تجربه نداشته شاید ندونه اصن ..
اصن این مقوله از فهم جداس ..
.
ولی خوب باید بگم بیشتر که اشتباه نشه با عشق ها ی امروزی که سه روز اونقده به فکر همن که انگار مجنون هم دیگن ... سه روز بعدش ...
هععععی ..
..
اول از همه یه کتاب می خوام بهتون معرفی کنم اگه فک می کنین لازمه بخونین ..: اسمش در ستایش عشق هست و زبان فلسفی گونه ای هم داره ... ولی توجیهات مناسبی باسه حرفاش میاره ...همون چیزی که ما دوس داریم!!

فضای ذهنی من همیشه از این مسایل ذوری می کرده ...اوایل شاید به دلایل دلی و دینی ... بعدش هم نظام مند شد از نظر اخلاقی ..
البته اینگونه مسایل که می گم منظورم این نیست که کلا رابطه چیز خوبی نیست ولی این نوعی که در حال جامعه می بینی رو اصلا دوست ندارم و دلایل تجربی دارم برای بد بودنش..
۱ سال پیش رو یادمه .. به دلایل مشکلات عدیده ای که درون خودم داشتم تصمیم گرفتم کمی بیرون خودم را هم ببینم ...
یادمه اون روزا کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نادر ابراهیمی رو باز می کردم می رفتم نمازخونه ی خوابگاه ... ۱ ساعت تمام به سقف خیره می شدم و می خوندم و فکر می کردم ..
تازه اینستا گرام رو نصب کرده بودم ... توش دنبال آدمای غمگین می گشتم .. بعدها به دلایلی ی پیچ درست کردم که هیچ کسی از دوستام توش نبود .. سعی میکردم علارغم ناامید ی به این مردم در درد فرو رفته کمک کنم .
می خوندم متناشونو ... اوایل اصلا برام قابل فهم نبود . آخه چرا ..
بعد این بد نیست صفحه ی ورود یک اسم رو بخونید . 
برای من ورود این اسم به گونه ای بود که هیچ وقت ... هیچ وقت ... جریت نام عشق نهادن رو بهش نداشتم و ندارم.. چون کاملا با ایدیولوژی من در رابطه با عشق مخالف بود ..
از این نظر که من عشق رو که شاید باز بعدا بیشتر باز کردم تماما ساختن می دانستم. اما این تماما اتفاق بود . 
برای من فکر می کنم این اتفاق به این دلیل رخ داد که عمیقا تنها بودم .. هیچ چیز سختی زیر پام نبود ... هیچ ...
به هر حال نوشتن مثل همیشه برای دیگران آنقدر ها هم که فکر می کنیم قابل لمس نیست...
من دوست نداشتم کسی را وارد به این زندگی مبهوت از هیچ خودم کنم ..
و تقریبا نکرده ام تا به حال ..
میگم با این روابطی که شما ها تو عمق تنهاییتون راه می ندازین مخالفم ... چرا ..چون ی روزی پر می شین... نگین نه که زیاد دیدم ..آدما یی که اوایل همدگیر رو می پرستیدن و ...
البته به عنوان مبنا میشه بهش نگاه کرد و توسیعش داد اما معمولا آدما به چشم کل موضوع به دوست داشتن اولیه نگاه می کنن و آخرش اینی میشه که می بینیم .
حداقل نا مردا اگه ی روزی خسته شدین از ی نفر .. تنهاش نزارین اونجوری که بمیره .
یا  اگه تنها شدین ..
دوباره بسازین خودتونو...
قوی کنین اونقد که اگه دفه ی بعدی پیش اومد که عاشق چشم هایی شوید .. بدانید آن منی که عاشق شده آنقدر قوی بوده که اشتباه نکند ... اگر دوستش دارید آن کسی را که نبوده تا به حال ُ بسازید .
یا علی 

.
.

منبع اصلی مطلب : زندگی در پناه خویشتنم
برچسب ها : چیزی ,دوست ,تمام ,ایده ,زیاد ,نبود
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : اندر حکایت رابطه...